خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال دودکش 2

و کلیدی وارد کردن میزان هوا به آن مکش دودکش را به طور خودکار تنظیم میکنند. تمجیدها انرژی ارائه می کنند و نقاط قوت سریال نزد مردم و منتقدان را برای ما روشنتر می نمایند و ایرادگیریها هم در وجهی، امکان اصلاح یا این که تقویت در برخی نقاط را آماده میسازند. قصه:دودکش داستان خیلی از آدم های تراز جامعه هست که دارای مسائل متفاوتی درگیر می شوند البته در کنار جامعه، خانواده نیز در همین سریال رده ویژه ای دارد. ناگفته نماند که نصرت اینجا کمی نیز مجال طلب می باشد و مدام در خیلی از اتفاقات زندگی فیروز و عفت دخالت می کند و حضور فعالی دارد. که آقای مسئول میگه این چه حرفیه منجر بهروزی بنده هستش در کنار شما بودن و به فرش اشاره میکنه و میگه ارزششو داشت که فیروز فرشو میگیره و نگاه میندازه و میگه فرش نفیسی هم میباشد که آقای مسئول میگه برای من وجود ندارد وگرنه تقدیمتون میکردم که فیروز میگه نفرمایید برازنده صاحبشه و اقای مسئول قالی را لبه باغچه میزاره و میگه من برم بازار یخورده سوغاتی بگیرم بیام حواستون به این باشه که فیروز میگه اینجا امنه خیالتون راحت. افروز کارایی میکنه از تحت لهجه گندم کلام بکشه خارج تا بفهمه دیشب خواستگار اومده بوده یا این که نیکی که گندم میگه بله خانواده داییم بودن از طرف من مهمون البته از طرف خودشون خواستگار بودن، گندم از سوال پرسیدن افروز و دیدارهای تصادفی اش با بهروز به یه چیزهایی پی میبره که بهش میگه من به هیچ وجه الان به ازدواج فکر نمیکنم و نمیخوام ازدواج کنم افروز که میبینه گندم دارای عصبانیت اینو گفت حرفو عوض میکنه و میگه من واسه یه چیز دیگه اومدم اینم همین که ببینم خونتونو به ما اجاره میدین یا این که نه که گندم میگه چه کسی خوب تر از شما که هم خانواده هستین هم آشنایین اما اجازه به‌این به مامانم بگم بهتون خبرشو بدم چون منزل مامانم ایناست که افروز خوشحال میشه و میگه باشه صرفا واسه این‌که نصرت نفهمه به بهروز خبرشو بدین که به من بگه گندم قبول میکنه. که بهروز میگه نیکی هنوز الان اومدم میخوام برم حرف بزنم اما نمیتونم هنوز ۶ میلیون بدهیشو ندادم نصرت آغاز میکنه به اعتماد به نفس دادن بهش و میگه همین کار به نفع جفتمونه همین خونه اوکی بشه من میبرمت تو تبلیغ انقد بزرگت میکنم که عکس همه جا بره تو بیلبوردهای تو اتوبان تو تلویزیون همه جا بری تنها در میان خودمون بمونه به کسی نگیا که کلاهک دودکش به انگلیسی بهروز قبول میکنه. نصرت میگه بد آوردم تمامی چیز داشت روی برنامه پیش میرفت اگه هنوزم تو اون خونه بودم خونرو نمگرفت ازم میتونستم همگی چیزو درست کنم که فیروز با شنیدن این حرفا اکثر جوش میخوره و میگه همچین میگی بدبخت شدم که انگار تا الان خوشبخت بودی تو همیشه بدبختی و آنگاه از پاره ای درد و دل کردن باهم باهمدیگه به سمت قالیشویی میرن. بهروز به سمت قالیشویی میره و هنگامی میرسه بنر پوریا را میبینه خرسند میشه و پیش پوریا میره و میگه بهت افتخار میکنم، فیروز میگه فعلا اونو ول کن مگه قرار کمبود جوش شیرین بریزی تو چاه که بهروز میگه چرا ریختم نگران نباش فیروز میگه این که میگی نگران نباش چهار ستون فقراتم میلرزه و چشمش به کیسه های جوش شیرین میوفته و میگه اینا که اینجان بهروز میگه مگه تو انبار نبود؟

ایندکسر

hacklink al hd film izle php shell indir siber güvenlik türkçe anime izle Fethiye Escort Fethiye Escort Marmaris Escort fud crypter hovardaYabancı Dizi İzle